شمارهٔ ۴۳۰
کس نمی دانم که پیغامی بردیک قدم با ما به یاری بسپرد
بندگی ها عرضه دارد و آن گهیاز دل آ [ رامم ] سلامی آورد
تا به وصلم کی مجالی می دهدباز پرسد روی و راهی بنگرد
الله الله غفلتِ بی اختیاربر من از بی التفاتی نشمرد
زاریی می آورد از من به دوستمرغ اگر بالایِ بامش می پرد
خدمتی می آورد با اشتیاقگر برو بادِ سحر گه بگذرد
دفعِ سودا را نزاری تا به کیخونِ جان با آبِ رز برهم خورد
در تعجّب مانده ام تا هیچ کسدشمنِ جان چون نزاری پرورد
هم گران باشد اگر او را کسیاز غمِ دنیا به یک جو واخَرَد