شمارهٔ ۱۰۳۷
مستم از اقداحِ مالامالِ تووز شرابِ کشفِ وجد و حالِ تو
نیست ما را نسبتی با عقل و نفسزآن که هر مرغی ندارد بالِ تو
گرچه عقل و نفسِ ما در عینِ عشقهم سلامان است و هم ابسالِ تو
عقل و نفس و جسم و جان آمادهاندمنتظر بر عزمِ استقبالِ تو
تا بر افتد کفر و دین و ما و منآرزومندم به استیصالِ تو
بر تو هرگز من نمیخواهم بدلهم تو باشی هم تویی اَبدالِ تو
چون منی را خود به بازارِ قبولبر نیارد قیمتی دلّالِ تو
آسمان گر بر زمین افتد چه باکچون بود ثابتقدم حمّالِ تو
در جوارِ عشق، سدّی محکم استگو جهان بر هم زند زلزالِ تو
بگذرانم وادیِ وهم و خیالگر برون آیم به استدلالِ تو
با نزاری گفتم ای شوریدهسربا که گویم فصلی از احوالِ تو؟
گفت ای عقل از ملامت تا به کی؟چند از این بیهوده قیل و قالِ تو؟