شمارهٔ ۱۱۹۱
نه مهربانی و نه شفقت و نه دل داریهمین و هیچ دگر شوخی و ستم گاری
دم محبت و آن گه نشان برگشتنخط مودت و آن گه زبان بیزاری
امید را به طمع تازه می کنم که فلانز روزگار من آگاه نیست پنداری
به پای بوس تو دستم نمی رسد شایدزکبر اگر نگذارد دلت که بگذاری
تو پادشاهی و ما بندگان مملوکیمچنان سری چه عجب گر به ما فرود آری
سر هزار نزاری فدای پهلوی یاردریغ نیست سر عاشق از نگون ساری