شمارهٔ ۵۰۸
گر دگر باره مرا با تو وصالی باشدخوش ملاقاتی و بس نادره حالی باشد
جان و دل همرهِ اویاند مگر عرضه کندحال مسکینیِ من گرچه محالی باشد
جز صبا معتمدی نیست که در هر سحریبگذرد بر در و بام تو مجالی باشد
محرمی را چه شود گر بفرستی گه گهباشد آخر که مرا از تو سوالی باشد
گر کنی سوخته ای را به سلامی دل شادعُهده در گردن من گرت وَبالی باشد
یک شبم بار ده و چند قدح بر سر کنآب انگور ز دست تو زلالی باشد
پاک رو باش تو وز تهمت جاهل مندیشکان به نزدیک خردمند خیالی باشد
حاسد و خصم بود بر عقبش بسیاریهرکه را نادره تر حسن و جمالی باشد
روشنایی بهشت است که می افزایدنظری پاک که بر چشم غزالی باشد
هیچ بدگوی ز ما نیک نیفتاد آریخود در این باب نزاری زده فالی باشد