شمارهٔ ۵۰۹
من که باشم که مرا چون و چرایی باشدیا چه مرغم که مرا با تو هوایی باشد
شدم از دست خیال تو چو سوزن باریکسر آن رشته هم القصه ز جایی باشد
گرنه سر در سر کار تو کنم پس دیگرچه به تدبیر چو من بی سروپایی باشد
می نمایند به یکدیگرم از دور عوامهرکه عاشق شود انگشت نمایی باشد
چون زبان در دهن خلق فتادم آریبرود بر سر هرکس که قضایی باشد
نشود هیچ خردمند از این سان که منمسخرهء عشق مگر شیفته رایی باشد
همه تشنیع کسان بر سر می خوردن ماستپیش ما خوردن می سهل خطایی باشد
ببرم زنگ کدورت به می از طبع فقیهگر میان من او هیچ صفایی باشد
سر سودا زدهای را چو نزاری جز مینیست ممکن که دگر هیچ دوایی باشد