شمارهٔ ۶۲۵
زان پیش کآفتاب ز مشرق کند ظهورآثار فیض حق متجلّی شود ز طور
ای ساقیای که رشک برند و خجل شونداز قامت تو طوبی و از طلعت تو حور
زآن آب ده کز آتش طبعش به خاصیتسقف دماغ پر کند از دودهٔ بخور
بر آتشم زن آبی کز عکس برق اوگردد سواد سینهٔ مخمور غرق نور
تا من به کام دل غزل حسب حال خویشاینجا ادا کنم چو سرایندهٔ زبور
شد خاطرم به تربیت عاقلان نفوردیوانه میشوم ز محال دل صبور
از ناصحان مصلحت اندیش دوربیننزدیک شد کز اسلام افتم به کفر دور
از زاهدان عهد نیاموختم مگرفسق و فساد و فحش و فسون و فن و فجور
باری نصیحتی نکنندم جماعتیکافتادهاند و بوده چو من در چنین فتور
من در قیامتم ز ملامتگران عشقکو در دمید قصّهٔ من در جهان چو صور
تا چند خاطر از می و مطرب فریفتنبر بوی آنک خیر بود آخر الامور
چون اهل روزگار نیام سخرهٔ مجازنه راغب حواری و نه طالب قصور
آزادم از بهشت اضافی و فارغماز هر که دل فریفته گردد بدین غرور
گر دوزخ و بهشت ندانی نزاریاتأویل آن زمن بشنو غیبت و حضور