گنج

شمارهٔ ۶۲۴

ز نامردی ندارم طاقت نوربدین عذرم که خواهد داشت معذور
دگر بار ار بود با او حضوریوگر بی من بود نورٌ علی نور
چنان خواهم که مستغرق بباشمدر آن نور تجلّی بی کُهِ طور
حجابش طور بُد گویی از آن شدکلیم الله به رای خویش مغرور
ندای لنت ترانی منزلی بودکه آوردش برون زان وادیِ دور
حجابی دیگرش در نفی و اثباتخَضِر بود و ازو هم ماند مهجور
اگر تسلیم گشتی ماورا رامطیع امر باید بود و مأمور
وگرنه چارهٔ دیگر نداردگر از فطرت نیاورده‌ست مفطور
نزاری هر چه آوردی تو داریچو مردان در خرابی باش معمور
طمع بگسل که در تحصیلِ نابوداگر آسوده باشی به که رنجور