شمارهٔ ۶۵۲
نوبهارست و صبا عنبر بیزروح خواهد که شود راح آمیز
در چنین وقت خوش آمد پیوندنازنینا مکن از ما پرهیز
صلح پیش آر و صفا کن گرچهاز شگرفان نه بدیع است ستیز
دلم از زلف درآویختهایکس ندارد به ازین دستآویز
عشق تو در رگ جانم پیچیدهم چو در پنبهٔ خشک آتشِ خیز
قیس وحشی شد و هم چاره نداشتکی میسر شود از عشق گریز
از بناگوش نباتش بچکدخوی به آوازهٔ تو در تبریز
لب شیرین تو بیرون بردیشور شیرین ز مذاق پرویز
گَردِ حسن تو ندیدی شیرینگرچه از باد گذشتی شبدیز
عیش شیرین نزاری لب توتلخ کرد از شکر شورانگیز
سر فدای قدم تست بیاتازه کن رسم قیامت برخیز