گنج

شمارهٔ ۶۶۵

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: س۱۱ بیت
عاشق ازین شیوه نگشته ست کسخود نه محبّت نه همین است و بس
تا غم دل شرح دهم یک زمانتا به رخت در نگرم یک نفس
روز نباشد درِ من بی‌رقیبشب نبود کوچهٔ من بی عسس
گر هوست بر سر من می‌زننددر سر من جز هوست نیست بس
می‌بدهی تا نکنم بی‌خودیمهر کنی قند ز دست مگس
بلبل شوریده نباشد خموشباغ همان است و همانش قفس
گر سرش از مغز نبودی تهیآن‌همه فریاد نکردی جرس
هرکه به قید تو گرفتار شدتا ندهد جان نرهد زین حرس
رخ به جفا در نکشم وز وفابرهمه عشّاق دوانم فرس
هر دو ز بحرند به نسبت ولیکدُر ز صدف یافت شود نه ز خس
کرد و کیاییِ نزاری توییخواه به کارش رس و خواهی مرس