شمارهٔ ۶۶۶
هلال ابروانش بین مقوّسکشیده گرد مه خطی مطوّس
به هم دادند ما را اتّصالیز بدوِ فطرت ارواحِ مجّنس
ترا بر طاق جان من نشاندندچو میبستند این طاق مقرنس
نه آن مستم ز چشم پرخمارتکه دارم روی هشیاری ازین پس
خبر افسرده را از سوختن نیستندارد آتش عاشق مهوّس
ولیعهدِ محبّت عاشقانندندادند این ولایت را به هرکس
شبان تا روز در بیغولهٔ درداگرچه دوستان داری مجلّس
نداری سوزناکی چون نزاریخیالت شاهد حال است بر رس
اگر گویی نزاری بندهٔ ماستمرا در هر دوعالم این شرف بس