شمارهٔ ۶۴۴
مگر یاری درافتد محرم رازکه مرموزی توان گفتن بدو باز
ولی ترسم که گفتستند نتوانبه خورد صعوه دادن لقمهٔ باز
توانم آشنایی داد با دوستگرم روزی دگر روزی شود باز
حدیث دوست هم با دوست گویمکه جز با او نیارم گفتن این راز
بباید ساختن با روزگارماگرچه روزگارم هست ناساز
بهشت این است و بس پس میبرازداگر بر تخمهٔ آدم کنم ناز
من و روی تو دیدن الله اللهبه رویت دیده آخر چون کنم باز
نیارم دیده در خورشید کردنمن و خیل خیالت در تک و تاز
ملامت گر برآرد بانگ تشنیعاگر بیرون برم از پرده آواز
اگر مشرک نیام در راه وحدتکسی با دوست چون گیرم به انباز
قیامت میکند هر دم نزاریبه نقد الوقت تا انجام از آغاز