شمارهٔ ۶۴۳
دوش یار آمد به بالینم فرازگفت ای خوش خفته شبهای دراز
ای به خود مشغول چون رهبان به بتگوییا ما را نخواهی دید باز
اعتبار از ما ز خود کن اعتباراحتراز از ما ز خود کن احتراز
کشتی بی نوح را تدبیر چهسر فرودادن به گرداب مجاز
دست در دامان نوح وقت زنبگذر از طوفان به کشتی نیاز
همچو لنگر تا به گردن در گلیبادبان عشق را کن سرفراز
نفس را در پای مالیدن چو خاکشخص را چون روح پروردن به ناز
گر به پای جان توانی حج گذاردهر سحر در کعبه بگذاری نماز
حرف حرص از صفحهٔ خاطر بشویتا نباشد حاجت خط جواز
ترک اینها کن نزاری قصه چیستمحو شو در دوست اینک مخ راز