گنج

شمارهٔ ۱۰۵۹

ما می‌رویم و با تو نکرده وداعِ راهجان بر دهان رسیده و بسته دهان ز آه
نه رویِ آن که پشت کنم بر دیارِ دوستنه چشمِ آن که دیده کند در کسی نگاه
از دیده دو در دُرری می‌کنم نثاروز دوده جگر ورقی می‌کنم سیاه
تا من کجا روم به که نالم ز دردِ دلکاری چنان مشوّش و حالی چنین تباه
ناچار اگر به عزمِ سفر بسته‌ام کمرناکام اگر به عادتِ لشکر نهم کلاه
گو میرِ لشکر از منِ بی دل کن اعتبارگو شاهِ کشور از منِ مسکین کن انتباه
با من زمانه جور و جفا کم نمی‌کندچندان که پیش می‌رود آهم به دادخواه
سلطانِ عشق ملکِ وجودم فرو گرفتواندر میانِ جان و دلم ساخت تخت گاه
از رویِ تا قیاس کنم هر چه چشمِ منروشن شود ز چشمه خورشید هر پگاه
وز زلفِ عنبرینِ تو یاد آورم چو بازشد در حجابِ چادر مشکین نقابِ ماه
دوشت به خواب دیدم و نادیده هیچ خوابهستند قطره قطره سرشکم بر این گواه
شوریده‌تر شده ست نزاری ز خوابِ دوشدیوانه را چه جرم مهش می‌برد ز راه