گنج

شمارهٔ ۱۰۶۰

اگر در عالمِ غیبم دهی راهشود بر من زبانِ خلق کوتاه
جزین کز خود برون آری تماممبحمدالله ندارم هیچ دل خواه
مرا از من اگر وا می ستانیتو می مانی و بس الحمدلله
درآ تا من شوم از خانه بیرونگدایی را نزیبد منصبِ شاه
به جز بر آستانِ دل ستانمنمی خواهم محلّ و منصب و جاه
چه جایِ جاه و منصب پیر زالیدو عالم را بسوزاند به یک آه
ز مبدا فطرتی دارند هر کسکه کس از فطرتِ خود نیست آگاه
به جنبِ مهرِ یارِ مهربانمپشیزی بر نیاید مهر تا ماه
به خود نتوان سپردن ره به مقصددلالت باید ای خودبین درین راه
ترا هر دیده کز عینِ یقین دیددر آن دیده نگنجد شکّ و اشباه
همه هر چ از تو می آید فتوح استدر آیینِ نزاری نیست اکراه