شمارهٔ ۳۹۳
مصحف به فال باز گرفتم ز بامدادبرفور السلام علیکم جواب داد
کردم از این سعادت کلی سپاس و شکرگشتم از این بشارت عظما عظیم شاد
بختم از این نوید برآورد سر ز خوابعقلم بر این دلیل اساسی دگر نهاد
بر نام قاصدی که فرستاده ام به دوستفالی زدم که مقدم قاصد به خیر داد
من خود نیازمندی خود عرضه میکنمهر روز چند بار به دست ، بر یدِ باد
این بس که یاد ما گذرد بر زبان دوستما را چه حد آن که از ایشان کنیم یاد
ما را ز دوستان خدا یک نظر تمامآن است هر چه هست اگر تن دهی به داد
بختش دگر ز خواب عدم بر نداشت سرهر کو ز چشم همت ایشان بیوفتاد
با خود نیامده ست نزاری مستمندزان شب که یار مست کمینی برو گشاد
زان وقت باز عکس خیال جمال دوستتا چشم باز کرد به پیشش برایستاد