شمارهٔ ۳۹۲
قد قامت الصّلات برآمد ز بامدادبرخیز ساقیا بستان از مدام داد
گر بر حلال زاده حرام است خون رزپس آب و نان حرام بود بر حرام زاد
بگذار تا نماز کند اقضی القضاتبرنه پیاله ای به کفش تا سلام داد
بسیار در محامد رز شعر گفته اندمن نیز هم ولیک ندارم تمام یاد
دهقان که در عمارت رز سعی می کندعمرش مدام باشد و بختش مدام باد
از خنب خانه می دمد این خوش نفس نسیمیا از بهشت می وزد این خوش خرام باد
شادم به قرض دادن و دادن به وجه میچون من کسی که دید که باشد به وام شاد
کلّی طمع ببر ز عوانان نزاریارو کرد کان دهر نه این ها کدام زاد