شمارهٔ ۶۲۲
مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفورز روی خوب تو دورم که چشم بد ز تو دور
به کام دشمنم از کوی دوست آوارهز دوستان حسود و ز دشمنان غیور
به اتفاق امم حور در بهشت بودولی بهشت من آنجا بود که باشد حور
شمایل تو در آیینهٔ دو چشم من استبه حکم عشق نه تو غایبی نه من مهجور
کدام یک تویی اینجا کدام من هیهاتکدام نیست تویی ناظر و تویی منظور
دگر به روی که بینم نظر چگونه کنمبه مهر و مه چو ز چشمم برفته باشد نور
اگر چو زلف تو درهم شدم ز تاب فراقکه دیدهای که بر آتش حمول بود و صبور
وگر چو چشم تو دور از لبت شدم بیمارکه خورد می که سرانجام ازو نشد مخمور
خراب کردهٔ چشمان می پرست توامکه گاه مست خرابم کنند و گه مخمور
و گر شکیب ندارد نزاری معتوهمباش گو و بدارید عاقلان معذور
از آن تتّبع عاقل نمیکند مجنونکه عاقلان همه در تیه غفلتاند و غرور