شمارهٔ ۸۶۱
نیامدی و من از انتظار می سوزمدر آرزویِ وصال تو زار می سوزم
بر آبِ دیده ی من رحم کن اگر یاریکه من بر آتشِ هجرانِ یار می سوزم
ز بی قراریِ من بر قرار بی خبریولی من از غم تو برقرار می سوزم
بسوختم ز فراقِ تو و ندانستمکه از برایِ که بهرِ چه کار می سوزم
ز سوختن خبری نیست همچو شمع مراچه اختیار که بی اختیار می سوزم
عجب تر این که به هر انجمن ز غایتِ شوقز شمع دورم و پروانهوار می سوزم
ز چشمِ مستِ تو محروم عینِ مخمورستاگر چه مستِ تو ام در خمار می سوزم
تو گُلعذاری و من بلبل و تو فارغ از آنکه من بر آتشِ هجران چو خار می سوزم
قسم به آتشِ یاقوتِ آبدارِ لبتکه با دو دیده ی یاقوتبار می سوزم
در انتظار نزاریِ زار می گویدنیامدی و من از انتظار می سوزم