گنج

شمارهٔ ۸۶۰

چو لطف کردی و برداشتی به اعزازمقبول کرده‌ای ای دوست رد مکن بازم
مکن ز یار به آزار ترکِ دلداریچو برگرفتی و بنواختی می اندازم
چنان ضعیف شدم در فراقِ تو که به جهدز اندرون به دهان برنیاد آوازم
چنان ز شوقِ تو مستغرقم که از حیرتدمی ز فکرِ تو با خویشتن نپردازم
مگر موافق رایِ تو نیست می خوردنکه مست می شوم و فاش می شود رازم
چه می کنم نخورم ترکِ دُردِ می کردمهمان به است که با دردِ خویشتن سازم
نزاریِ توام آخر اگر چه هیچ نی‌امولی به قهر مرانم به لطف بنوازم