گنج

شمارهٔ ۸۶۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارمیترسم۱۶ بیت
هم از شکستنِ پیمانِ یار می ترسمهم از زمانه ی ناپایدار می ترسم
نداد دستِ وفا ور دهد نمی پایدز نامساعدیِ روزگار می ترسم
اگر چه من ندهم اختیارِ خویش از دستز دست اگر برود اختیار می ترسم
فغان ز دل که نصیحت در او نمی گیردز تنگنایِ دلِ بی قرار می ترسم
بلایِ عشق چو نازل شود براندازدرسومِ عقل و از آن نا به کار می ترسم
محبّت است و ارادت که متصل نشوداز این دو قاعدهی استوار می ترسم
مرا که بلبلِ گلزارِ عشق می خوانندچگونه گویم از آسیبِ خار می ترسم
دلم ببردی جانا ز غمزهی چشمتاگر به جان ندهد زینهار می ترسم
خرد ز غمزهی شوخِ تو می کند پرهیزچو مست باشد و من از خمار می ترسم
کنارِ وصل به من کرده ای حوالت و هستدر این میان سخنی کز کنار می ترسم
کمندِ زلفِ تو حلقم گرفت و معذورماگر ز سلسله دیوانه‌وار می ترسم
تویی مراد سخن در بهشت و دوزخ نیستبه دوستی اگر از نور و نار می ترسم
ز دفع کردنِ بیگانگان نیندیشمز آشنا شدنِ انتظار می ترسم
رهت به گریه از آن آب می زنم هموارکه بر دلت ننشیند غبار می ترسم
قرار و صبر و ثبات و شکیب می بایدچو نیست حاصل از این هر چهار می ترسم
اگر در آینهی رویِ تو رسد هیهاتز دودِ آهِ نزاریِ زار می ترسم