شمارهٔ ۸۶۳
دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسمهلاکِ خویشتن این بس که می کند هوسم
بقایِ عمر همی خواهم از خدا چندانکه رویِ دوست ببینم همین مراد بسم
حیات اگر به سر آید امید می دارمکه پیشِ دوست شود منقطع پسین نفسم
فراق هم به نهایت رسد ولی به وصالمساعدت نکند بخت از آن همی ترسم
هلاکِ اهلِ نظر شربتِ مفارقت استاگر نه زندهدلان را نه تیغ کشت و نه سم
ز یار دور فتادم چو عندلیب از گلمگر خدای ببخشد خلاص ازین قفسم
تو آن مبین که سفر کردم از دیارِ حبیبگرش ز پیش برفتم هنوز بازپسم
مرا مگوی نزاری بر او بده خاطربه دیگری که ارادت نمی رود به کسم
به کفر و دین نکنم التفات در غمِ دوستوگر قبول نداری به جانِ دوست قسم