گنج

شمارهٔ ۳۱۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انمنیست۱۰ بیت
علم الله که دگر طاقت هجرانم نیستبی وجودت فرحی در تن بی جانم نیست
جمع چون باشم و آسوده دل و خوش خاطردیر شد تا به کف آن زلف پریشانم نیست
شدم از نقش خیال تو چو سوزن باریکمیکشم درد و سر رشته به فرمانم نیست
گر اشارت بود از دوست چه باک از دشمنروی در کعبه بود خوف بیابانم نیست
به سر خویش نی ام ساکن این کنج چو گنججز تحمل چه توان کرد چو درمانم نیست
نیست با مذهب و دین دگرانم کاریکافرم گر به سر زلف تو ایمانم نیست
دارم از غایت تشویش ، سری سوداییور شود در سر سودات پشیمانم نیست
از تو محروم روا نیست چو من مظلومیگوی تقدیر ولی در خم چوگانم نیست
سخت کاری است پس از عهد وفا ، نومیدیراستی قطع توقع ز تو آسانم نیست
تو مرو از سر پیمان نزاری و اگربرود بر سر من تیغ، غم آنم نیست