گنج

شمارهٔ ۷۲۳

منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویشگشته مشغول به کار خود و بیکاری خویش
ساکن کنجم و دیوانه شده‌ستم از چهاز دل آزاری اصحاب و سبک باری خویش
شیوه ای هست مرا بی غرض از ای هم نفسانزود در هم شوم از فرط دل آزاری خویش
التفاتم نه به خود باشد و نه هم به کسیلاجرم ساخته ام با دل و دلداری خویش
من ز مبدای ازل مست و خراب آمده امنتوانم که زنم لاف ز هشیاری خویش
بس که خواهم دل اصحاب بدست آوردندل خود را یله کردم به جگر خواری خویش
با خرد راست بگوییم شده ام بیگانهاز چه از کثرت اصحاب و ز بسیاری خویش
نه گرفتار چنانم که خلاصم باشدخجلم راستی از روی گرفتاری خویش
وای من تا به کی از دفتر و دیوان سیاهراستی سیر شده‌ستم ز سیه کاری خویش
از کسی نیست مرا شکر و شکایت خالیبا نزاری نفسی می زنم از زاری خویش