شمارهٔ ۵۲۹
مگر صبا به فلانی سلام ما برساندکه راز ما نکند فاش چون که نامه بخواند
به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دردیکه گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند
کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ستهنوز تا نکشد قدر اتصال نداند
اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خونمرا ز خویشتن و خلق را ز من برهاند
مرا مگوی پدر کز حبیب باز ستان دلبلی که جان بدهم نیز اگرچه دل بستاند
محبتی که موکد بود میان دو مشفقهنوز بعد قیامت هزار سال بماند
ضرورت است که فرزند پند بشنود آریولی قبول پذیرفتن ای پدر نتواند
ترا فراغت و مارا درون سینه جراحتبه تیر غمزهء شوخی که از سپر بجهاند
کسی که دل به جگر گوشه ای نداد حیاتشحرام باد که عمری به هرزه می گذراند
کنار دوست کسی را میسر ست گرفتنکه دامن از همه آلایش غرض بفشاند
ضرورت است نزاری جفای دوست کشیدنچو سایه بر عقبش میرو ار ز پیش براند