گنج

شمارهٔ ۱۱۴۲

گر تو را با ما نه یاری با تو ما را دوستیدوستی بس معتبر اصلی‌ست یارا دوستی
دوستی باید که در باطن بود چون نقش سنگلایق از محرم نباشد آشکارا دوستی
دشمن خود باش تا باشی مگر با دوست دوستدشمنی آخر مقابل کی بود با دوستی
گر میان دوست می‌خواهی ز خود شو برکناردر میان فرقی بود از دشمنی تا دوستی
ور کنار دوست می‌خواهی برون شو از میاندوست خود داند تو را یا دشمنی یا دوستی
هر دو نبود یا تو یا او خود همه او و تو هیچخویش دشمن باش اگر با دوست تنها دوستی
هر که آورده‌ست از آنجا دشمنی با خویشتنکی تواند برد ازین‌جا باز آنجا دوستی
مست خواهم رفت چون مست آمدم از ابتدامنتها هم دوستی شد چون ز مبدا دوستی
تبعثون دریافتم سرّ تموتون کشف شدتا نپنداری مگر مستم ز صهبا دوستی
معتبر پندی ست بشنو از نزاری بی‌ریاهر چه دیگر هیچ باقی نیست الا دوستی