گنج

شمارهٔ ۵۲۵

ساقیا خیز که گل باز به بستان آمدبلبل مست دگر باره به دستان آمد
می بگردان که برین تشت نگون سار فلکدم به دم چون قدح دور تو گردان آمد
در چنین دور به بستان رو با خانه میاتا نگویند که خود باز به زندان آمد
سبزه بر آب روان باز بدان می‌ماندکه خضر باز سوی چشمه حیوان آمد
مرده با خویش عجب نبود اگر وقت بهاراز خروشیدن مرغان سحر خوان آمد
این بخوری ست که بر مجمر عطار افتادیا نسیمی ست که از روضه رضوان آمد
روی کُهسار چنان است که کس پنداردبر سرش برگ گل و لاله چو باران آمد
هر جواهر که بپرورد و نهان کرد فلکاز دل کوه مگر بر زبرِ کان آمد
بعد از این تو سپری پیش نظر قایم داربرکش از غنچه بادام که پیکان آمد
وقت عیش است در اطراف گلستان که سحابراست چون طبع نزاری گهر افشان آمد