شمارهٔ ۵۲۶
چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمدنگفتم با کس این معنی که تا جان بر زفان آمد
چه سودا پخته ام شبها که روزی در میان آییجگرها خورده ام تا با تو حرفی در میان آمد
چه محنت ها که مجنون برد و برنا خورد از لیلیبه حیرت هم چنین رفتیم و بر ما بیش از آن آمد
اگر خسرو نیاز آرد حرارت با شکر باشدوگر شیرین ترش گوید رطب با استخوان آمد
غلام قامت آنم که گر بخرامد از خجلتبه سر در پایش افتد سرو چون در بوستان آمد
در فردوس بگشادند و ره دادند پنداریکه چندین حور روحانی ز جنت در جهان آمد
نظر پوشیده می دارند معصومان مگر زیرامرا باور نمی باشد که با دل برتوان آمد
پدر می گوید ای فرزند دل را بازخوان ، کبکیکه صید باز شد هرگز دگر با آشیان آمد
نزاری گوهر خاطر نثار اهل دل کردیچو شیرین گفتهای داری که هم پیوند جان آمد
گر از خود گفتمی لابد سخن را علتی بودیبه تکلیفش نیاوردند کان جا هم چنان آمد