شمارهٔ ۲۹
عشق پیدا میکند تنها مرایار بر در میزند عذرا مرا
عقل کو تا از جنونم واخرد؟وارهاند زین همه سودا مرا
عشق! اگر سودا نکردی بر سرمعقل! کی بگذاشتی تنها مرا؟
مصلحتاندیشِ من در دست عشقکاشکی بگذاشتی حالا مرا
عاقبت روزی ببیند در مرادچشم شببیدار خونپالا مرا
گوییا هر دم به دم در میکشندتیرهشبهای نهنگآسا مرا
صبر اگر بگریزد از من عیب نیستعشق میآرد به سر غوغا مرا
عقل مسکین از جهان شد برکنارکاش بودی طاقت او را مرا
تا کی از جور ملامت گر که کرددر میان انجمن رسوا مرا؟
قسمت من بین و روزیِ رقیبروز عید او را، شب یلدا مرا
با حبیبم گفته بودهست آن لئیمبیش از این طاقت نماند این جا مرا
از درون شهر و درگاهِ حرمیا نزاری را برون بر یا مرا
دشمنم را خود غرض این است و بستا ز وامق افکند عذرا مرا