شمارهٔ ۱۲۱۷
ترا خود نیست راه و رسمِ یاریکه یاران را معطّل می گذاری
چرا بر هیچ بی دل رحمتی نیستچه دل داری مگر خود دل نداری
قدم سهل است بر دنیا نهادناگر با ما به یاری سر درآری
چنانم در میانِ جان نشستیکه پندارم همه شب در کناری
به زور و زر ندارم با تو دستیمگر دستی برآرم هم به زاری
بدان ای دوست قدرِ دوست امروزچنین منگر عزیزان را به خواری
چه سود آن گه که یاد آری به حسرتکه افسوس از تو ای مسکین نزاری