گنج

شمارهٔ ۱۲۱۸

چرا سر به پیوندِ ما در نیاریمگر خود سرِ تنگ دستان نداری
نه زر در ترازو و نه زورِ بازونه رویی که کارم برآید به زاری
عجب این که هر دم بسوزی دلم راهنوزم طمع می کند خاک ساری
بخندی که در گریه آیم که گُل رابخنداند از گریه ابرِ بهاری
گر آشفتگی می نمایم عَفُو کنکه طاقت ندارم ز بی اختیاری
چو بر آتشِ فرقتم می نشانیملامت مکن بر من از بی قراری
چو چشمت نکردیم خونی چه باشدکه ما را چو زلفت فرو می گذاری
کجا مهربانی و کو دل نوازیاگر دوستی می نمایی و یاری
بسی روزگارت به سر برد بایدکه یاری بدست آوری چون نزاری