شمارهٔ ۷۰۰
هزار یادِ سرِ پنجۀ نگارینشهزار یادِ بناگوش و عِقدِ پروینش
کنار من شود از اشک تا میان پرخونچو یادم آید از آن پنجۀ نگارینش
ز بس تپیدنِ دل چون گِره شوم درهمچو یادم آید از آن زلفِ عنبر آگینش
ز دیده زر طبقِ روی در گهر گیرمچو یادم آید از آن سینه هایِ سیمینش
چو نافِ آهویِ چین در دلم بسوزد خونچو یادم آید از آن طرّه هایِ پرچینش
نسیمِ پیرهنِ یوسفم رسد به دماغچو یادم آید از آن نکهتِ عرق چینش
برآیدم به دماغ آتش از حرارتِ مهرچو یادم آید از آن غمزه هایِ پرکینش
شود رخِ چو زریرم ز اشکِ سیم اندودچو یادم آید از آن حلقه هایِ زرّینش
از آبِ شور سرم گریه تر کند دامنچو یادم آید از آن خنده هایِ شیرینش
هزار بار برآید ز غصّه جان به لبمچو یادم آید از آن رسم و راه و آیینش
همین خوش است که از وقتِ یاد کردنِ دوستخوش است وقتِ نزاریِ زارِ مسکینش