شمارهٔ ۷۰۱
آن را که گمان شود یقینشبرخاست همه جهان به کینش
آن را که ز بود خود برون شدبر سدره کنند آفرینش
آن امر که عقل از اوست فایضعشق است ولی مگو چنینش
آن مهر که داشتی سلیماندانی که چه بود بر نگینش
تو هیچ مباش تا بباشدمحکوم تو کل آفرینش
از خویش به در نمی شود عقلتا عشق نمی شود قرینش
جانانه ما وصال کرده ستاما تو به چشم خود مبینش
او را نتوان به چشم شک دیدالا که به دیده یقینش
ای باد صبا ز ما فرو گویحرفی به دو گوش نازنینش
مردیم و ز ما نمی کند یادبر گوی حکایتی از اینش
چون حلقه رسد مگر به گوششزاری نزاری حزینش