شمارهٔ ۱۲۴۲
تا نیستی خود را از راه برنگیریهرگز طریق هستی از راه برنگیری
گر از تو با تو بویی در نیستی بماندبویی دگر نیابی رنگی دگر نگیری
از رنگ و بوی بازآ وزخوب و زشت بگذردر خود اثر نبینی گر خود حذر نگیری
تو آتشی و نفست بی خشک و تر نباشدتا هم چو برق آتش در خشک و تر نگیری
نوریست عشق وحدت پس چون چراغ میریگر شمع زندگانی ز آن نور درنگیری
بر در غلاف شبهت تا کی هوا گرفتندنبال مرغ معنی بی بال و پر نگیری
زنهار اگر درین عهد از شست پاک بازانصد تیر بر تو آید یک ره سپر نگیری
مُهر از زبان حیرت زنهار برنداریستر از جمال دعوی زنهار برنگیری
دم بر مزن درین دم بی همدمی نزاریبی هم دمی درین ره ترک سفر نگیری