گنج

شمارهٔ ۷۸۳

مرا چو مست روان کرده بوده اند از اوّلهنوز مستم و ثابت قدم نه مستِ مُزلزل
چنین مداومتم بر مدام دست ندادیگرم به دست نبودی زمامِ مخرج و مدخل
غبارِغم به می از رویِ روزگار توان بردکه زنگ از آینه نتوان زدود جز که به صیقل
مرا چو وحش نباید به کوه و دشت دویدناگر قضا نکند چشمِ آهوانه مکحَّل
کَهای شیفتگی بودمی و سلسله ساییاگر زمانه نکردی کمندِ زلف مسلسل
ملامتم مکن ای معترض چو با زندانیتعلّقاتِ محقّق ز ترهّاتِ مخیّل
برو که سدره نشینان از آن گروه نباشندکه در برازخِ دنیا بمانده اند معّطل
به چشمِ راست نداند که بیندم متعصّبچه دید خواهد جز عکسِ دیده دیدۀ احول
عنانِ عزم به تسلیم داده اند مجانینمرادِ قیس میسّر نشد به بازویِ نوفل
بلایِ عشق سلامت شکست و شیفته خاطربه قال و قیل نگشته ست مشکلاتِ چنین حل
نزاریا نتوانی به خودِ رسید به جاییبکوش تا نکنی بر قیاسِ خویش معوّل