شمارهٔ ۷۸۴
دستِ من و دامنِ آلِ رسولهر چه جزین است نیرزد به پول
باطلِ مطلق چو ندارد وجودهر چه جز از حق نکنم من قبول
من نکنم شکر خداوند راپس رویِ پیش روانِ جهول
واقفِ سّرِ دل وجانِ من استآن که برون است ز کنهِ عقول
چون بود از تو به اعادت به میراست چنان کز پیِ هجران وصول
هر که کند از خودیِ خود خروجکرده بود باز به جنَّت دخول
عشق بود خانه براندازِ عقلرخت برون بر ز میان تو فضول
عقل به نادان نکند اقتدامردِ خدا را نزند راه غول
این چه محال است کجا کی رسددرحرمِ شاه گدا را نزول
بیش نزاری سخنِ حق مگویتا نشنود از تو نفور و ملول
طاقتِ این بار نمی آورندالّا ثابت قدمانِ حَمول