شمارهٔ ۷۸۵
نگسلم از دوست امیدِ وصولباک ندارم ز رقیبِ فضول
عاقل اگر عیب کند گو بکنشیفته کی کرد نصیحت قبول
از اثرِ پرتوِ خورشیدِ عشقخیره بماندند نفوس و عقول
فارغم از فرطِ غلویِ عمومایمنم از خوفِ غرورِ جهول
طبع به جز کژ نکند بی نمکرقص به جز بد نکند بی اصول
خانه راو باش تهی کن که شاهمی رسد و می کند آن جا نزول
دوست درآید همه بیرون شوندزیرِ اُحُد چند توان بُد حمول
تو ز من آزادی و من بنده اممن به تو مشتاق و تو از من ملول
حکمِ تو بر جانِ نزاری رواستبندۀ مطواع نجوید عدول
از سرِ جیحون نتوان بازجَستعبره توان کرد و لیکن به پول