شمارهٔ ۶۶۰
به من نظر مکن ای بیخبر به چشمِ قیاسکه سر عشق نهان است بر عوام النّاس
ز سوز برق محبّت فسرده را چه خبرحدیث عطرفروش است و قصّهٔ کنّاس
گر از جمال سخن هیچش آگهی بودیکه داشتی خبر از سرِّ عشق چون قرطاس
جماعتی که ز مکشوف رازها دارنددلیر باز نگویند جز به وجهِ هراس
برادران نشنیدی که چون فروماندندز رمز یوسف و بربستنِ حدیث به تاس
اگر تتبّع ارباب معرفت خواهیمقام عشق تهی کن ز کثرت اجناس
نخست تا بشناسی که تو نیی همه اوستعرض شناختن تست خویش را بشناس
مراد تربیتِ نفسِ آدمی بوده استز ابتدا که جهان را نهادهاند اساس
بسی بگویی و از خویش ره برون نبریمگر که درگذری از سر عقول و حواس
گرفت پور سیاوش به ترک هفت اقلیمبه نیم جرعه که دادندش از خم افلاس
نزاریا چو به مقدور خلق چیزی نیستهمیشه باش به توفیق حق به شکر و سپاس