شمارهٔ ۷۹
وقت خواب است بینداز بتا جامه ی خوابساقیا بیش مده می که خرابیم و به تاب
هرچه سر برکند از جیب قصب ماه زمیناز رخ ماه قدح باید برداشت نقاب
مطلع ماه قدح چون بود از مشرق خمهم چو خورشید که طالع شود از ظل حجاب
هم در این زاویه باید که مرتب باشدهمه اسباب صبوحی چو در آییم ز خواب
رفته بر طور طرب موسی عیسی انفاسپیش تر زمزمه ای در دهد از عود و رباب
آتشی بر فکند زنده دلی تا ببردسرگرانی حریفان سبک از دود کباب
مجلس انس بیارای و بخوان یاران رادر ده از کوثر خم خانه به پیمانه شراب
خاصه هنگام بهارست و گل افشان صبامکن ای یار مکن غفلت و فرصت دریاب
دهن سبزه پر از لولوی شبنم گوییسبزه گرد لب یارست و درو درّ خوشاب
بر من ای یار ملامت مکن و عیب مجویسر اخلاص بنه گردن از انصاف متاب
کم توانی بود ز زالی که به دستان هر سالنو عروسی شود و تازه کند عهد شباب
خانه ی عاریت ای دوست بباید پرداخترخت از آن پیش برون بر که درآید سیلاب
تا چو افسرده دل از خواب نباید برخاستآن به آید که نهندم به لحد مست و خراب
تا سر از پای خم میکده بر باید داشتگر به خم خانه مرا دفن کنی ایت صواب
هرکس این رمز ندانند نزاری خاموشمثَل است این مفکن گوهر حکمت به خلاب
متعصب چه کند هرچه بتر گو می گوینور بی ظلمت و صادق نبود بی کذّاب