شمارهٔ ۸۰
دوش مرا حالتی روی نمودی عجبدر نظرم آفتاب تا سحر از نیمه شب
نادره تر این که شب ، کرد ظهور آفتابمن شده در پیش او ذره صفت مضطرب
بوده بس از اضطراب بی خبر از خویشتنجاذبه ای بی کشش ، واسطه ای بی سبب
چشم من از نور خور حیران خفاش وارروح من از راح شوق غرق نشاط و طرب
از خم تسنیم نوش کرده به تسلیم منوز سر تعظیم پیش چشم ز روی ادب
آتش طور و کلیم لازمه ی حال ماواقعه ای با هوس معجزه ای با طلب
رقعه بگسترد عشق مهره فروچید شوقتعبیه ای جمع شد تفرقه در یک ندب
این همه در باختم خانه برانداختمقصه کنم مختصر شرح کنم منتخب
هیچ دگر نیست هیچ جز همه او والسلامپیش نزاری مگو از گهر و از نسب
هیبت آن شب چنان برد دل من که شدبود من و حال من زار چو باد قصب
خلق زبان دراز کرده چو الماس تیزطعنه دهی از قفا سرزنشی از عقب
بار ملامتگران می کشم و می برممی گذرانم خوشی دور عنا و تعب
یافت نزاری به عشق از خودی خود خلاصعشق عطیت بود نه هنر مکتسب
حمداً لله که من یافته ام نقد وقتمنتظر نسیه را هست خیالی عجب
ساقی وحدت بیار ، تا بزداید غبارزآینه ی روح ما صیقل آب عنب