شمارهٔ ۵۹۵
باز اوفتاد در سرم از عشق خار خارای دل ترا که گفت سر آخر به خار خار
خاری دگر چه می کنم آخر مگر هنوزدر پایِ دل شکسته ندارم هزار خار
دارم به جایِ گل همه شب خار در کنارهرگز کسی نکرد چو گل در کنار خار
زین پیش تر زمانه به ره بر نمی نهاداکنون به عکس می نهدم روزگار خار
شب هایِ تا به روز به عمدا همی کندبر خواب گاه و بستر و بالین نثار خار
خوابم کجا که از مژه ها خار ساخته ستتا راهِ خواب کرد چنین استوار خار
حاجت به خار نیست که در خواب گاهِ منهر موی بر تنم شود از انتظار خار
موی از بخارِ مهر شود خار بر تنمتا دفعِ خواب می کند از چشم خار خار
سهل است گو ز پایِ من این خار بر میارآه ار برآید از رخِ آن گل عذار خار
مغرورِ حسن را چه عجب گر ز برگِ گلناگاه بر دمد از پیِ اعتبار خار
گو از شبِ ضلالتِ زلفم مده خلاصور نورِ دیده می خلدم گو بیار خار
جانا روا مدار که در نو بهارِ حسناز گلسِتان رسد به نزاریِ زار خار
چو عمر صرف شد ندهد لذّتی حیاتچون عهدِ گل گذشت نیاید به کار خار