شمارهٔ ۲۹۷
خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ستکه بویِ هم نفسی یافته ست هر که کسی ست
نمی شود به سر از همدمی دمی آن راکه اندکی به گریبانِ عقل دست رسی ست
بیا که گر بروی تا هزار سال از توهنوز در دلم انسی و در سرم هوسی ست
به هوش باز نیاید دلم که مستیِ عشقنه آن بود که به هر مهلتیش وابرسی ست
به جز خیالِ تو چیزی به دیده در نایدمرا که کوهِ اُحد در نظر کم از عدسی ست
هنوزم ار رمقی هست بی تو معذورمکه مرغِ جانِ چو سنگم در آهنین قفسی ست
رقیبم از درِ او گو بران من از شیرینبدین قدر نگریزم که با شکر مگسی ست
بلی منم نه عسس مانع شد آمدِ خویشبه کویِ دوست که هر عضو بر تنم عسسی ست
نزاریا نفسی تازه روی و خوش دل باشکه انقلاب محالاتِ نفس در نفسی ست
بهشت طالبی آوازه بشنوی ز بهشتکه جز مسخَرِ بانگِ میان تهی جرسی ست