شمارهٔ ۱۲۵۱
چه باشد ار به ملاقات چارهای سازیمرا شبی دگر از رویِ لطف بنوازی
نیازمندِ توییم و تو را به حسن و جمالمسلّم است اگر بر جهانیان نازی
به ناز بر همه عالم مفاخرت کردنتو را رسد که برون میپری به طنّازی
نهادهایم سرِ بندگیّ و گردنِ طوعچو زلف، بر ضعفا پس مکن سرافرازی
بدیع کی بود از بدعت تو دل بردنغریب کی بود از غمزه تو غمازی
مکن به کام عدو دوستان مخلص راروا مدار که با مستحق نپردازی
مرا طمع به وصالِ تو محض نادانیستکه را رسد که کند با تو جز تو انبازی
هنوز اگر تو تویی چون نزاری مسکینبسی دگر را از خان و مان براندازی
نصیحتی کنم ای دل تو را ز من بشنوببین که چیست جز او هر چه هست در بازی