شمارهٔ ۱۲۵۰
شبی گر اتّفاق افتد که با ما خلوتی سازیحجاب از راه برگیری نقاب از رخ براندازی
چه دولت بیش ازین ما را ولی در عقل کی گنجدکه سلطانی کند در عشق با درویش انبازی
به الطافت طمع داریم در هنگام بخشایشکه گر وقتی برانی بندگان را باز بنوازی
جهانی از تو در غوغا و تو در حسن خود معجبهمه کس در تو دارد روی و تو با کس نپردازی
اگر نازی کنی وقتی و خشمی راهِ آن داریبحمداللّه چه شاید کرد اگر بر دوستان نازی
بلای عشق فرتوتت که پای از سر نمی داندبه دعوا بر سر آمد هم چو زلفت در سرافرازی
رهی می زن دلی بر شکاری هم چنین می کنکه بی صیدی نباشد هر چه بر صاحب دلان تازی
چه گویم ای مسلمانان ولی گر بامیان آمدبیا گو مدّعی آن جا که جان بازی کند غازی
میان جمع می باید که از تو هیچ ننمایدنزاری هم چنین می سوز تا چون شمع بگدازی
اگر اهلیّتی داری ز نااهلان تحاشی کنکمال دوستی باشد که با هم با دوستان سازی