شمارهٔ ۹۵
ما را ز عشق کی بود ای دل به جانت نجاتروزی که نامِ عشق بر افتد ز کاینات
بگرفت چار سویِ وجودم بلایِ عشقوز هیچ سو گریز ندارم ز شش جهات
ناممکن است کز دلِ احبابِ مهربانبیرون شود محبّتِ یارِ شریف ذات
جانا ، دلا ،خلاصه ی عشقا به صد زبانناید کمالِ حسنِ تو در حیّزِ صفات
گر بشنود حسنِ تو آوازه بت پرسترغبت کند به عزمِ زیارت به سومنات
سر پیشِ روی بت ننهادی به سجده بازبا لات اگر مطالعه کردی مطیعِ لات
خلقی به تشنگی چو سکندر بمانده انددر ظلمتِ تحیّر از آن چشمه ی حیات
تا نیل بر کرانه ی ماهت کشیده اندعشّاق را ز دیده روان کرده ای فرات
تا کی بود نزاریِ بی چاره ذرّه وارسرگشته در هوایِ تو بی صبر و بی ثبات