گنج

شمارهٔ ۹۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ات۱۱ بیت
گرم زمانه دهد از بلای عشق نجاتدر فضول نکوبم دگر به هیچ اوقات
ولی نجاتِ من از عشق کی شود ممکنگر آسمان چو زمین باز استد از حرکات
مرا نجات بود گر دهد ضلالت نورمرا خلاص بود گر شود سراب فرات
بگردم از قدم او قطب را بود حرکتبایستم ز فا گر کند زمانه ثبات
کنم سجود بتی را که مرده زنده کنددگر به هرچه ارادت کنم کم است ازلات
بهشتیی به کف آرم به از هزار بهشتچو مونسیم نباشد چه می کنم ز حیات
خوش است بر لبِ شیرین و پر نمک سبزهبلی به گرد نمک ساز نا درست نبات
بلای جانِ منا آفت دلا ز تو امبه حالتی که در آن باب عاجزم ز صفات
هوایِ عشقِ تو چون اوفتاد در سرِ مننزولِ شاه به ویرانه ی گدا هیهات
برابرِ نظرم ایستاده ای به خیالبه هر طرف که به عمدا نظر کنم ز جهات
کنون که قدرت بخشایش است رحمت کنهزار یاد نزاری چه سود بعدِ وفات