شمارهٔ ۴۳۵
حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذردکاندیشه خیال تو از یاد بگذرد
گفتم بنالم از تو چنانم که در نفسچندان مجال نیست که فریاد بگذرد
گفتم به پیش تیر غمت دل سپر کنمپیکان غمزه تو ز پولاد بگذرد
بر هر که بگذری ببری جانش ای عجبسروی و سرو همچو تو آزاد بگذرد
شیرین به ناز خفته و در شرط عشق نیستگر خواب بر دو دیده فرهاد بگذرد
پند پدر نمی شودم استماع وگرحرفی غلط به سمع درافتاد بگذرد
سی نارسیده عمر چرا توبه می کنمور نیز هفت بار ز هفتاد بگذرد
استاد ماست واعظ عشق و ستوده نیستشاگرد کز نصیحت استاد بگذرد
غافل مشو ز کعبه پیمان ما که عمرتا بنگری چو غافله باد بگذرد
در نزع رحلت است نزاری دمی بیاتا چون نفس به قطع رسد شاد بگذرد