گنج

شمارهٔ ۴۳۶

آخرت وقتی به عمری یاد ما بایست کردبود چندین عهد وپیمانت وفا بایست کرد
خستگانت را به بویی مرهمی بایست ساختدوستانت را به رویی آشنا بایست کرد
گر نمی بایست تعیین کرد میعادی به وصلدرد هجران را به مکتوبی دوا بایست کرد
یا خطابی یا سلامی کم زکم ور اعتمادبر کس دیگر نکردی بر صبا بایست کرد
بی نسیمی کز گریبانت به ما آید چو گلهر سحر گه پیرهن بر تن قبا بایست کرد
دوستان با دوستان معتقد زین ها کنندشرم دار آخر به انصاف جفا بایست کرد
بی گناهی راستی چندین عقوبت شرط نیسترحمتت نامد نمی گویی چرا بایست کرد
ورخطایی در وجود آمد زما بی اختیارلطف خویشت عذر خواه آن خطا بایست کرد
ما چو شوخی کرده ایم آخر به قول دشمناندوستی با شر عقوبت ماجرا بایست کرد
بر نزاری دیگری بگزیدی ای کوته نظرباری آخر دوست از دشمن جدا بایست کرد