گنج

شمارهٔ ۱۳۳

به عهد حسن تو بس فتنه کز جهان برخاستمرا هوای تو ای ماه مهربان برخاست
مگر میان تو گفتم درآورم به کنارنشد کنار و بسی فتنه از میان برخاست
خلیل وار توانم نشست بر آتشولیکن از سر کویت نمی توان برخاست
به جویبار چمن بر گذشت قامت توز عکس سایه ی او سرو بوستان برخاست
صبا ز جیب عرق چین تو دمی در داددل من از سر جان آستین فشان برخاست
نسیم زلف تو تا در دماغ من بنشستخیال خال تو تا پیش من عیان برخاست
ز شش جهات وجودم زمان زمان دم دمهزار فتنه ز تاثیر این و آن برخاست
خیال روی تو در چشم عارفان بنشستز کنج صومعه فریاد الامان برخاست
ز در درآی و دمی در کنار من بنشینکه بی تو از همه اعضای من فغان برخاست
به گریه گرچه درآیم ز غایت رقتز چشم من مژه ها چون سر سنان برخاست
فسردگان خبر از سوز ما نمی دارندمیان ما و مُشَنّع خلاف از آن برخاست
به هر کجا که نزاری به سوز دل بنشستفغان ز سدره نشینان آسمان برخاست