گنج

شمارهٔ ۲۸۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: الافتادهست۱۰ بیت
اشتیاقم به کمال افتاده ستوین هم از حسنِ جمال افتاده ست
عشق تا در رگِ جانم بنشستعقل در تیه ضلال افتاده ست
این چنین واقعه ها در رهِ عشقدم به دم حال به حال افتاده ست
حاجبی نیست میانِ من و دوستبخشِ ما جمله وصال افتاده ست
از کجا می کنم این گستاخییار بس خوب خصال افتاده ست
شورِ او در سرِ من دانی چیستشکرش طرفه مقال افتاده ست
سبزه بر طرفِ لبش پنداریخضر بر آب زلال افتاده ست
هندویی بر لبِ کوثر داردراستی نادره حال افتاده ست
سرِ بی مغزِ نزاریِ نزارروز و شب در چه خیال افتاده ست
که شبی روز کند با خورشیددر چه سودای محال افتاده ست