گنج

شمارهٔ ۲۸۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۹ بیت
از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ستزمانه با تو مرا عهدِ دوستی داده ست
اگر نه با تو مرا اتّصالِ روحانی ستخیالِ روی تو پییشم چرا بر استاده ست
به غم وجودِ مرا پروریده دایۀ عشقکه غم ز مادرِ فطرت برایِ من زاده ست
به دامِ زلف در افتاده ام ز دانۀ عشقدلم ببین به کجا از کجا در افتاده ست
به دانه می نگرد دامِ غم نمی بیندعذاب جان من از غفلتِ دل ساده ست
مرا که جان به لب آمد ز آرزویِ لبتمگر مُقسّمِ فطرت نصیبه ننهاده ست
نمی رود ز سرم خار خارِ جامِ الستهنوز رنجِ خمار از بخارِ آن باده ست
که بود روزِ نخستین حریفِ مجلسِ انسدریغ باز چه بودی که آمدی با دست
درونِ جانِ نزاری روایحِ غم اوستذخیره ای که ز مبدایِ کون بنهاده ست